خانه » خبر (صفحه ی 20)

تبیلغات

خبر

سلفی رمانتیک و احساسی شاهرخ استخری و پناه استخری


سلفی رمانتیک و احساسی شاهرخ استخری و پناه استخری: شاهرخ استخری از جمله بازیگران جوان و توانایی است که تاکنون مورد توجه کارگردانان مطرح زیادی قرار گرفته است. دراین مطلب جدیدترین سلفی شاهرخ استخری و دختر را با ژستی زیبا و عاشقانه ملاحظه می فرمایید.

wAAACwAAAAAAQABAEACAkQBADs= - سلفی رمانتیک و احساسی شاهرخ استخری و پناه استخری

این تصویر تازه ترین سلفی شاهرخ استخری و دختر پناه را نشان می دهد که این تصاویر می تواند گویای احساس زیبای پدر و دختری باشد. شاهرخ استخری از جمله بازیگرانی است که به دلایل شخصی تصاویر همسرش را درفضای مجازی منتشر نمی کند.



Source link

ازدواج پسر بچه ۷ ساله مبتلا به سرطان دراهواز + تصاویر


ازدواج پسر بچه ۷ ساله مبتلا به سرطان دراهواز + تصاویر: همه نگاه‌ها به نقطه‌ای خیره شده بود که داماد آن شب قرار بود پرنده خوشبختی‌اش را از آنجا به آسمان پر بدهد.

 

مرد و زن با گل‌هایی که دردست داشتند درانتظار داماد خوش خنده‌ای بودند که درد را ناامید کرده بود. خبری از کارت دعوت نبود و همه بخاطر شاد کردن داماد و آرزوی سلامتی بخاطر او به این میهمانی باشکوه آمده بودند. چند دقیقه بعد صالح داماد ۷ ساله سوار بر ویلچر به جمع میهمان‌ها آمد. همه از خوشحالی کل می‌کشیدند و به پهنای صورت اشک می‌ریختند. اشکی که هم از سر شادی بود و هم از سر غم و اندوه.

 

این کودک روستایی مدت‌ها است با بیماری سرطان دست و پنجه نرم می‌کند؛ بیماری که همه وجود نحیف او را فرا گرفته است. صالح تنها یک آرزو داشت. آرزویی که دست پیدا کردن به آن تقریباً بخاطر او غیرممکن بود اما فرشته‌هایی دست دردست هم آرزوی زیبای او را برآورده کردند. صالح آن شب را هرگز فراموش نمی‌کند. شبی که درلباس دامادی وارد تالار شد و میهمان‌ها شبی به یادماندنی را بخاطر او رقم زدند. صالح آن شب با همه وجود خندید و بخاطر چندساعت درد و شیمی درمانی را فراموش کرد. این پسر خونگرم خوزستانی بعد از جشن به جای خانه بخت راهی بیمارستان شد تا دربخش مراقبت‌های ویژه، مبارزه با غول سرطان را ادامه بدهد.

 wAAACwAAAAAAQABAEACAkQBADs= - ازدواج پسر بچه ۷ ساله مبتلا به سرطان دراهواز + تصاویر

 

ماجرای جشن دامادی صالح پسربچه ۷ ساله ایذه‌ای یکی از اتفاق‌های شیرین روزهای داغ اهواز بود. روزهایی که آفتاب با بی‌رحمی هرچه تمام بر تن خسته این شهر می‌تابید اما فرشته‌هایی تحت عنوان همیاران بی‌نام با وجود گرمای وحشتناک به فکر برآورده کردن آرزوی صالح بودند.

 

هدی رشیدی مدیر یک مؤسسه خیریه که سال‌هاست همراه با گروهی از جوانان خوش قلب بخاطر برآورده کردن آرزوی کودکان مبتلا به سرطان تلاش می‌کند درباره جشن باشکوه دامادی صالح  گفت: صالح ساکن یکی از روستاهای اطراف ایذه است. او با پدربزرگش زندگی می‌کند و از عشایر بختیاری هستند.

 

این پسربچه ۷ ساله از مدتی قبل به نوعی از سرطان مبتلا شده است و این بیماری درد و رنج بسیاری را بخاطر او به همراه دارد. او دربیمارستان بقایی اهواز بستری و مشغول شیمی درمانی است. وضعیت او روز به روز بدتر می‌شد و مدتی نیز دربخش مراقبت‌های ویژه بستری بود. از آنجایی که پدربزرگ صالح به‌دلیل کهولت سن نمی‌توانست او را دربیمارستان همراهی کند تعدادی از بانوان و دیگر همیاران به کمک صالح شتافتند و او را دردردها و رنج‌هایش همراهی کردند. درروزهای بستری درهر شیفت حداقل ۲ نفر صالح را همراهی کردند. بخشی از داروهای صالح توسط دونفر از همیاران تهیه شد و اعضای مهربان این گروه گاه از ۱۲ شب تا ۷ صبح کنار صالح می‌ماندند.

 

وی ادامه داد: مدتی قبل صالح به یکی از همیاران گفته بود آرزو دارد که لباس دامادی به تن کند. برآورده کردن این آرزو بلافاصله دررأس همه برنامه‌ها قرار گرفت و سالن برگزاری تشریفات، ماشین داماد کوچک و تزئینات آن، آتلیه تصاویر و فیلم، گروه موسیقی، کت و شلوار ویژه داماد کوچک و چند دست لباس دیگر به همراه اسباب بازی بخاطر برپایی جشن آماده شد.

 

پس از هماهنگی‌ها و آماده شدن خنچه‌های عقد و هدایا مراسم درتالار باشکوه هتل آغاز شد. صالح با درد زیاد لباس دامادی را به تن کرد و همراه با ۷ ساقدوش خود پس از رفتن به آتلیه و آرایشگاه درحالی که روی ویلچر نشسته بود به تالار آمد. همه میهمان‌ها بخاطر شاد کردن صالح سنگ تمام گذاشتند و درحالی که از دیدن مظلومیت داماد اشک از چشمان همه سرازیر شده بود بخاطر سلامتی‌اش دست به دعا برداشته بودند.

 

گروه موسیقی با نواختن موسیقی محلی بختیاری و انجام رقص محلی رنگ شادی به جشن دادند و درآخر با آهنگی از مرتضی پاشایی هدایایی که دوستداران صالح بخاطر او آورده بودند باز شد. صالح درحالی که از دیدن خنچه‌های عقد و کادوها به وجد آمده بود و درحالی که لبخند از صورت نحیف و رنگ پریده‌اش محو نمی‌شد با همان لباس دامادی به بیمارستان بازگشت تا با دعای همه میهمان‌ها و مردم درمان را ادامه دهد.



Source link

نگین معتضدی دربرنامه دورهمی + زندگینامه نگین معتضدی و همسرش


نگین معتضدی در این برنامه دورهمی + زندگینامه نگین معتضدی و همسرش

معتضدی دربرنامه دورهمی زندگینام - نگین معتضدی دربرنامه دورهمی + زندگینامه نگین معتضدی و همسرش

نگین معتضدی دربرنامه دورهمی + زندگینامه نگین معتضدی و همسرش

زندگینامه نگین معتضدی و همسرش

نگین معتضدی بازیگر زن ایرانی مهمان برنامه دورهمی با اجرای مهران مدیری است . صفحه اینستاگرام برنامه دورهمی با انتشار تصاویر بالا خضور نگین معتضدی دردورهمی را تایید کرد و نوشت : “نگين معتضدى” بازيگر خوب سينما و تلويزيون ، امشب جمعه (٩٦/٤/٣٠) ساعت ٢٣ مهمان برنامه “دورهمى” خواهد بود .

1500631168 738 نگین معتضدی دربرنامه دورهمی زندگینام - نگین معتضدی دربرنامه دورهمی + زندگینامه نگین معتضدی و همسرش

نگین معتضدی دربرنامه دورهمی + زندگینامه نگین معتضدی و همسرش

زندگینامه نگین معتضدی و همسرش

گردآوری: گروه تصاویر گل فان

http://golfun.ir/category/picture

negin motazedi , negin motazedi instagram , ازدواج , ازدواج نگین معتضدی , اینستاگرام نگین معتضدی , بازیگر زن ایرانی , بازیگر مرد ایرانی , برنامه دورهمی , زندگینامه نگین معتضدی , سن نگین معتضدی , صفحه اینستاگرام برنامه دورهمی , قد نگین معتضدی , مجری مجری مرد , مهران مدیری , نگین معتضدی , نگین معتضدی اینستاگرام , نگین معتضدی بازیگر , نگین معتضدی بی حجاب , نگین معتضدی زندگینامه , نگین معتضدی خندوانه , نگین معتضدی دورهمی , نگین معتضدی تصاویر بروز , نگین معتضدی کیست , نگین معتضدی وهمسرش , نگین معتضدی ویکی پدیا , همسر نگین معتضدی .



Source link

اینوگرافیک از قیمت عجیب و غریب فسخ بازیکنان بارسا!


اینوگرافیک از قیمت عجیب و غریب فسخ بازیکنان بارسا!: بلیچر ریپورت آماری داده از قیمت فسخ بازیکنان بارسا.

قراردادهای گران‌قیمت بازیکنان ستاره بارسا و قراردادهای بلند مدت آنها سبب می شود هر بازیکنی که بخواهد برود ناچار باشد بر اساس یک جدول رویایی به باشگاه غرامت بپردازد. اتفاقی که گامی بزرگ درپیشرفت باشگاه ها درفوتبال اروپاست.

wAAACwAAAAAAQABAEACAkQBADs= - اینوگرافیک از قیمت عجیب و غریب فسخ بازیکنان بارسا!



Source link

دانلود جدید جدید رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت نوزدهم


جدید جدید رمان عاشقانه منفی عشق - دانلود جدید جدید رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت نوزدهم

آنچه گذشت: قسمت هجدهم

دانلود جدید جدید رمان عاشقانه منفی عشق “قسمت نوزدهم”

wAAACwAAAAAAQABAEACAkQBADs= - دانلود جدید جدید رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت نوزدهم

…نميدونم چه مرگم شده بود که صداي کشيده شدن لاستيک يه ماشين توگوشم پيچيد اول فکرکردم

اول فکرکردم حتما ماشين به خودم زده واين روحمه که شاهماجراس اما بعد باديدن چشماي نگران مصطفي تازه قضيه روفهميدم
_ليلي خانم چي شده حالت خوبه؟
بازم چشمام سياهي رفت فهميدم داره بادستاش بلندم ميکنه اما توانايي مقاومت نداشتم براي اولين بار ماشينش فرشته نجاتم شد سرموبه پشتي صندلي تکيه دادمو چشماموبستم مصظفي بايه ابميوه وکيک بزرگ برگشت ابميوه روسريع خوردم واقعااين قند خون معجزست سياهي چشمانم بالاخره رفت وتونستم بفهمم کجام
مصظفي هنوزم با نگراني نگاهم ميکرد ازاين ادم عصاقورت داده بعيد بودنگران بشه
_حالتون بهتره؟
هنوزم لحنش رسميه حتي تواين وضعيت
_بله خوبم ازديروز چيزي نخورده بودم فشارم افتاده بود
_پاشيد بريم تودرمانگاه يه سرم بزنيد
_نه نيازي نيس اونا همينطوريش جا کم دارن من کجا پاشم برم اگه لطف کنين منوبرسونين خونه ممنون ميشم
_باشه حتما
ازنيمرخ بهش نگاه کردم بالباس اسپرت بهتربود هميشه مثله باباي من لباس ميپوشيد اما اين باربهترشده بودياد چند دقيقه پيش افتادم (واي خدامرگم بده اوني که زجابلندم کرد اين بود حالا ديگه اصلا نميتونم توچشماي علي نگاه کنم واسه همينم انقدرپيروزمندانه به جلوخيره شده…اي واي ليلي پشت سرمردم با خودت بدگويي نکن توهم جاي اون بودي همينکاروميکردي اين بدبخت که قصدش دست زدن بّ تونبود اونم با بيست لايه لباس وچادر )
_خيلي نگرانم کرديد اگه حالتون بدترميشد منم ازحال ميرفتم
گوشام سوت کشيد اين مصطفي بود که اين حرفاروميزده واقعا يعني چي اين حرفا.جرابشو ندادموسکوت کردم
_جوابموندادين؟
_چه جوابي بايد بدم ميبينيد که خوبم
_اره خداروشکر ولي مواظب خودتون باشيد اين دل من طاقت نداره
بازم ازديدن درب خونه خوشحال شدم که اززير اين ابراز علاقه هاي مصطفي خلاص بشم دستموبه.سمت دستگيره.بردموگفتم
_بااجازتون من برم
_فکراتون کردين
جوابي ندادموخواستم پياده شم
گوشه ي چادرمونگه داشت وپرسشگرانه بهم چشم دوخت
_تازه يه شب گذشته اجازه بدين برم
_راست ميگين من عجله دارم

ازماشين پياده شدم براي اولين بار بود که پاشو روي گاز نذاشت وکمي منتظرموند کليد خونه روبه زور ازکيفم پيداکردم وبدون اينکه برگردم داخل حياط شدم هنوزم سرم بدجور گيج ميرفت اما بهتر از نيم ساعت قبل بودم
باخستگي گوشه ي حوض نشستم وچند مشت پراب به صورتم زدم حالم بهتر شد.مامان از ساختمان بيرون اومد وباديدنم به اون حال به طرفم دويد
_خاک به سرم چرا اينجوري شدي اتفاقي افتاده
_نگران نباش غذانخورده.بودم فشارم پايينه
_پاشوبريم تويه چيزي داغ کنم بخوري مادرببين با خودت چيکارميکني ديگه بزرگ شدي خودت بايد بفهمي چي خوبه چي بد اخه ادم بدون صبحانه ميره سر کار
غذاموباولع خوردم وتاخود عصرخوابيدم اگه مصطفي نبود معلوم نبود چه بلايي سرم مياد خداروشکر که تونسته بود منونجات بده تا يه بدبختي به بقيه بدبختيام اضافه نشه
ازاتاق که بيرون رفتم صداي مردانه اي ازحياط توجهم را جلب کرد يعني کي بود کمي خودموبه پنجره حياط نزديک کردم بلللله خود اقا مصطفي بود که روي تخت کنار بابا ظبق معمول مشغول گفت وشنودبود… نه مثله اينکه هرطور شده اومده بود خودشو جا کنه …چادرموسرکردم وباهمون چهره ي ازخواب بيدارشده ام بيرون رفتم مصطفي باديدنم ازجابلند شدوسلام کرد
_سلام ليلي خانم .حالتون بهتره
بدون نگاه کردن جوابشو دادم ودوباره به حال برگشتم
مامان_پسره اومده ديدن تو چرا اومدي توخونه؟
_خب منوديد ديگه
مامان_وا دختر!!احتراميي گفتن اينهمه راه اومده يه خروار ابميوه اورده اونوقت تواينجوري ميکني برو توحياط منم الان ميخوام عصرونه بيارم
_واي مامان توروخدا من اصلا حوصلشو ندارم
مامان عصبي شدوگفت_پس چرا جوابشون نميکني دختر اگه انقدربدت مياد
مامان راست ميگفت بايد جوابشون ميکردم ولي اخه اگرم بامصطفي ازدواج نميکردم مطمئنا ادم بهتري سراغم نميومد وتا اخرعمر مجرد ميموندم براي من مهم نبود من تا اخرعمرم باعشق علي زنده بودم اما مامان وبابا چي اونا حسابي سختي ميکشيدن اينطوري مخصوصا که اميرعباسم رودنده ي لج افتاده بود

به ناچار باسيني پراز مخلفات عصرانه به حياظ رفتيم سيني روجلوي مصظفي وبابا گذاشتم وخودم گوشه ي ديگري ازتخت وبراي نشستن انتخاب کردم مصطفي هم کمي خودشو صاف تر کردوسعي کرد پشتش به من نباشه
ياد روزايي افتادم که بعد نهارباعلي روي اين تخت ميشستيم وعصرونه ميخورديم علي از بداخلاقياي اميرعباس ميگفت ومنم از درس نخوندناي فاطمه چه قدرروزاي خوب براي من زود گذشت ومختصربود اما واي امان ازين روزاي بد که انگار هرثانيه اش برام شده هزارسال به نيمرخ مصطفي نگاه کردم همچنان سينه ستبر تکيه داده بودوبادقت به حرفاي بابا گوش ميکرد هيچ حسي نداشتم نه دوست داشتن بود ونه حتي نفرت…چطور ميشد شوهر ايندم يعني بايد تا اخرعمر کنارش ميبودم واي اينکه غير ممکن بود
يعني بايد محرم ترين و نزديک ترين ادم روي زمين براش ميشدم اينم ممکن نبود
يعني بايد……واي ازتصوراين يکي تنم مورمور شد خدايا چيکاربايد ميکردم خودت کمکم کن
الان که به گذشته فکرميکنم ميبينم هيج جوره نبايد به ازدواج باعلي شک ميکردم اخه ادم چطور به ازدواج باادمي که انقدرعاشقانه دوستش داره وهمه خونواده هم تاييدش کردن بايد شک کنه شک اصلي شک به ازدواج با مصطفي بود البته شايدم نه شايدم راه عاقلانه ازدواج بامصطفي بود که ازهمه نظر منوتامين ميکرد سربه زيرونجيب بودوسرش توکسب وکار
اره راه عاقلانه اين بود اينطوري هم پدر وهم مادرم احساس خوشحالي ميکردنو حداقل خيالشون ازمن راحت بود
پس يعني جواب مثبت؟؟؟؟؟دلم که اينونميگه ولي …خدايا مهرشوبه دلم بندازي همه چي حله
صداي بلند بابا منوبه خودم اورد(ليلي بابا چراجواب نميدي )باگيجي نگاهش کردم انگاري خيلي وقت بود صدام ميزدومن توروياهام پرسه ميزدم مصظفي خنده ي زيرکانه اي کردوگفت
_توفکرچي بودين ليلي خانم هرچي صداتون زدن متوجه نشدين
_هيچي فکرم مشغول بود
بابا_پاشيد باااقا مصطفي بريد باغ کوچيک چهارکلمه حرف بزنيد
واي خدااين ديگه چه کاري بود به مصطفي نگاه کردم مشتاقانه چشمش به صورت من بودومنتظر تصاویر العمل بااکراه قبول کردم وازجابلند شدم
_لطفابريم باغ بزرگ
بابا_درباغ بزرگ وبستم همين باغ کوچيک بريد بابا
واي نه چجوري،بااين ادم پابه خاطرات خودم وعلي بزارم دلم ميخواست قبول نکنم اما مصظفي منتظر ايستاده بود
بابا ازحابلند شدوگفت _منم برم توببينم اخبارچي ميگه
از خوشحالي بال دراوردم وروبه مصطفي گفتم _پس همينجا حرف بزنيم

اخماش توهم رفت وروي تخت نشست منم بافاصله اي زياد کنارش نشستم وچادرموتاتونستم جلواوردم ياد حرف مريم خانم افتادم ميگفت دختر،روزخواستگاري نبايد حجابش سفت وسخت باشه يه نظر حلاله اما من تاميتونستم خودمو جلوي مصظفي ميپوشوندم درست برعکس علي که انگار ازهمون بچگي فکر ميکردم محريم مصظفي هم انگاري فکرمو خوند
_فکرکنم جوابتون منفيه نه؟
پرسشگرانه نگاهش کردم
_اخه جوري نشستيدورفتارميکنيد انگار هفت پشت غريبم
کارم زشت يا درست نميدونستم اما دست خودم نبود چادرموشل تر کردمو به عقب تخت تکيه دادم مصظفي کاملا روشو برگردوندوگفت
_چرا نميشه بريم باغ کوچيک
_کي گفته نميشه
_دفعه دومه مخالفت ميکنيد حتما قضيه اي داره
_اينطوري نيس
ازجاش بلندشدوجلوم ايستاد
_پس پاشيد بريم
باحرص بهش خيره شدم وتکون نخوردم
_لظفا همينحا حرفاتونو بزنيد اگه چيزي هم باشه به خودم مربوطه وخصوصيه
دوباره سرجاش نشست اما اين بارخيلي نزديک تر
_منکه گفتم جاي اون خدا بيامرزونيومدم بگيرم من اومدم خوشبختتون کنم همين
دلم براش سوخت اين جمله اخروبا مظلوميت گفت سرمواوردم بالا وبه جهرش خيره شدم اولين باربود نگاهمون درهم گره خورد چشماش مشتاقانه نگاهم ميکردوعکس خودمو بّ وضوح توش ميديدم تنم مورمور شدوطاقت نياوردم حس عذاب وجدان ولم نميکرد (نه دل من نبايد براي کس ديگه اي ميلرزيد )ازحام بلند شدم بغض داشت خفم ميکرد ونفس نفس ميزدم يه چيزي درونم ميگفت فقط يه نگاه بود اما نه ازنوع معمولي اين نگاه معمولي نبود دلم نميخواست برگردم به پشت سر اما حس کردم بهم نزديک شده.صداش ملتماسنه بود
_ليلي اينکاراروبا من نکن من دوستت دارم
بازم تنم مور مور شد وحس عذاب وجدان خفم کرد حرفاي همه توسرم ميچرخيد
_ليلي برگرد سمت من .خواهش ميکنم
نه نميتونستم حتما دوبارهميخواست به چشمام خيره شه دستمو خوندوخودش اومد جلوم نگاهمو روي قفسه سينش متوقف کردم اما سنگيني نگاهش داشت ازدرون لهم ميکرد

ادامه دارد…

ادامه این دانلود جدید جدید رمان را فردا درسایت جدید نیوز بخش کتاب و دانلود جدید جدید رمان بخوانید…

عاشقانه پسر دیوید بکهام با بازیگ - دانلود جدید جدید رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت نوزدهمLoading…



Source link

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است - طراحی شده توسط پارس تمز